تبليغاتX
اما ....آه
 
اندیشه ها
 
سلام

بگذار اين بار از تنهايي با تو سخن بگويم.مي‌دانم که خوب مي‌داني مي‌خواهم از چه سخن بگويم . اما نمي‌داني اين روزها چقدر عميق حس مي‌کنم که تنها شدن آدمي را بسيار بيشتر از تنها بودن بي آنکه کسي را در تصورات و خيالت نشانده باشي مي‌آزارد.شايد وحشت انسان از مرگ نيز بيش از آنکه از ناشناخته‌هاي پس از آن باشد از تنها شدن و تنها ماندن هراسناکي است که با خود به همراه مي‌آورد.و شايد از همين روي باشد که براي آنان که تنها بوده‌اند وتجربه‌ي هيچ مهر ورزيدني را نداشته‌اند، مرگ با زندگي تفاوت چنداني ندارد. ومن اين روزها سخت به اين باور رسيده‌ام که براي آنانکه پس از تجربه‌ي دوست داشتني عميق، تنها مانده‌اند، مرگ بسي دلپذيرتر از زندگي است . دلپذيرتر از آنرو که  آرامش مرگ مي‌تواند قدرت احساس و خيال و عقل را نابود کند و همين حسن بزرگ است که او را از زندگي در تنهايي، برتر مي‌سازد. در تنهايي، تفکر آدمي اوج مي‌گيرد و انسان را وادار مي‌کند از گوشه‌اي بيرون از هياهو و همهمه به غوغايي که در زندگي جاريست بنگرد و نمايشي را به تماشا بنشيند که خود روزي يکي از بازيگران آن بوده است و همين حالت است که حس بي ثمري و آوار اندوه را بر روان انسان فرو مي‌ريزد. در اين حال، وجود انسان همچون هويت منتقدي که در تمامي اوج و فرود حوادث نمايشنامه‌اي مهيج  وسراسر شور و شوق، تنها به تحليل خونسردانه و عاري از احساساتي مي‌انديشد که او را در جايگاهي برتر از بازيگران و خالق نمايش بنشاند، وجودي کسالت بار مي‌گردد که  تحمل او نه تنها براي بازيگراني که وي  به تشريحشان دست يازيده،  بلکه  برای خود نيز غير قابل تحمل می گردد. از تنها شدن بسيار سخن گفتم و تو اين را نيز مي‌داني که طبع سرکش من عاصي تر از آن است که در برابر اندوه  سر فرو آورد. پس تا نامه‌اي ديگر که از شور و شوق با تو سخن خواهم گفت به خدا مي‌سپارمت.

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:33  توسط دوست  | 

آه از بيداد مرگ

که آنگاه  که او را که از صميم جان دوستش ‌داري مي‌ستاند، اندوه بر جاي ماندن و نگريستن به رفتنش را بر جان مي نشاند.

که  جان را در زندان بي روزن حزن  به بند مي کشد و روان را در تبعيد تنهايي به ستوه مي‌آورد.

که پاي بر سينه  مي‌فشارد و گوي آتشين بغض را در گلو مي‌افکند و راه را بر نفس مي‌بندد.

که آرزو ي ديدار دوست را را از فراز اميد به زير مي‌کشد و بذرنوميدي را تا اقصاي جان مي‌پراکند.

که تمامي رنجهاي فرو خفته از دست دادن دوست را از خواب ديرين بيدار مي‌کند و نهال تمامي شادماني‌هاي بيدار در کنار او بودن را در سايه‌ي آنها مي‌خشکاند.

که تمامي خاطره‌هاي او که رفته است را از نو در سکوتي غمگين  در گوش زمزمه ميکند و پيش چشم زنده ميدارد.

که امان مي‌ستاند وسد بغض را در هم مي‌شکند و سيل اشک را رها مي‌کند.

 

و درود بر آرامش مرگ

که با هر بار آمدن نويد رفتني ناگزير و پيوستن به رفتگان را مي‌دهد.

و با هر بار رخ نمودن مژده‌ي آسودني ابدي را با خود به همراه مي‌آورد.

و با هر بار فرود آمدن بر جسمهاي رنجورو خسته، اميد فرا رفتني سبکبال و فارغ از رنج و آزردگي را در جان بر مي‌افروزد.

و با هر بار پيروز شدن بر زندگي پيروزمندانه فرياد مي‌کند که  عظيمترين و باشکوه ترين بيهودگي ها را نيز پاياني است.

و با هر بار روي نشان دادن، از اعماق وحشت ناشناخته‌هاي نهفته در خود، سوسوي پرتوهاي اميد به پايان يافتن اظطرابها   و سراسيمگيها و خستگيها را مي‌نماياند.

 

آوخ از مرگ که آدمي را بيش از آنکه از خويش، از ناشناخته‌هاي پس از خود مي‌هراساند و درود بر اوي که اگر روي نمي‌نمود، رنج آدمي را پاياني نبود.

 

  نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:58  توسط دوست  | 

سلام

از زماني که نامه‌هاي تنهاييم را براي تو مي‌نويسم احساس مي‌کنم بسيار بيشتر دوستت دارم. نمي‌دانم شايد همين احساس نياز بوده که سبب نامه نوشتن به تو شده و شايد تا کنون تو هم پي برده باشي که زماني که آدمي جواني را پشت سر مي‌گذارد بيشتر نيازمند محبت مي‌شود و گويي همين وجه تشابه با کودکي است که تمامي خاطراتي را که بارقه‌اي از دوست داشتن ودوست داشته شدن در  خود دارند، زنده مي‌کند و دلتنگي انسان را دو چندان مي نمايد. شايد هم اين دلتنگي حاصل فرصت‌هاي از دست رفته‌ي مهر ورزيدنهايي است که ديگر هيچگاه تکرار نخواهد شد و بدست نخواهد آمد. در اين صورت اين اندوه آرامشي است که در ميان تلاطم هاي وحشت تنهايي رخ مي‌نمايد و همانقدر که دست يافتن به آن با غرق شدن در خاطرات دوستي  پس از هر طوفان، آرام بخش است، دلهره‌ي رخ نمودن مجدد تنهايي پس از آن سخت آدمي را مي‌آزارد. گاهي فکر مي‌کنم اگر خاطره‌ها نبودند که در آنها خشم‌ها و نفرتها تسکين مي‌يابند و از آنها جز رنجشی خاموش بر جاي نمي‌ماند و هر لحظه‌با هم بودنی به دوست داشتنی عميق و هر مهر ورزيدني به زيباترين لحظات زندگي بدل مي‌گردد ،  چگونه ممکن بود عذاب وحشتناک واقعيت را  تحمل کرد.  و من نيز در نوشتن اين نامه‌ها  بيش از آنکه به دنبال بازگو کردن انديشه‌هاي اکنون خود باشم، در پي به ياد آوردن خاطراتي هستم که از هم داشته‌ايم و با بياد آوردنشان تو را در کنار خود ميبينم و تنهايي را از خود ميرانم و خوب مي‌دانم که اين نامه‌ها در ياد تو نيز خاطراتي را زنده ‌ميکند که دوستشان داري حتي اگر من به صراحت از آنها سخني نگفته باشم. پس تا نامه‌ي ديگر و خاطره‌اي ديگر بخدا مي‌سپارمت.

  نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 9:43  توسط دوست  | 

هر بار که در ديده‌ ي تو به ديدار خويش مي‌ روم

                                آشنايي غريب را مي‌بينم و از خويش مي‌روم

آشنايي و غربت به دل در رفت و آمدند

                      چون تو بر ديده‌ام نمي نشيني و بي خويش مي‌روم

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 20:52  توسط دوست  | 

سلام.

اين نامه نيز حاصل مرور خاطراتي است که از تو دارم و با آنکه بارها و بارها آنها را مرور کرده‌ام باز برايم تازه مي‌نمايند. اما تازگي هميشه قرين شادي نيست. چه بسياريند جراحتهايي که انسان دوست دارد با گذر زمان کهنه شوند تا مگر کمي از دردشان بياسايد ، اما درست آنزمان که ميپنداري تسکين يافته‌اند، دهان مي گشايند و باز همانند روز نخست روان آدمي را مي‌آزارند. روح من نيز همانند ديگراني که دل بسته و گسسته‌اند، از اينگونه جراحتها در امان نبوده است و هرگاه مرورشان ميکنم باز نميتوانم از تلخيشان بگريزم. دل گسستن از دلبستگي، حتي اگر دوست داشتني از سر عادت باشد، آسان نيست چه رسد به آنکه از دريچه‌ي شعور او را که دوست مي‌داري يافته  و بارها با دست مهردر خيال نوازشش کرده  و دلتنگيهايت را برايش گفته و بغضهايش را شنيده و در گوشش نجواها کرده باشي.  دل کندن از اينگونه دلبستگيهايي اثري از خود بر جاي مي‌گذارد که مجال آسودن را از انسان مي‌ستاند. خواه دوست داشتن را وا گذاشته باشي يا از آن واگذاشته شده باشي. اگر نهال عشق در هواي پاک صداقت باليده باشد،جان او که مي رود به بهانه‌اي متفاوت از او که بر جاي مي‌ماند، مي‌گدازد ليکن هر دو از دو مسير متفاوت رو به مقصدي واحد دارند، مقصد تنهايي. از اينرو گرچه جبر تحميل شده بر آنکه برجاي مانده بسي بيشتر آزاردهنده مي‌نمايد، نمي‌توان وخامت حال او را که به اختيار و به هر روي آنچه را دوست داشته  واگذاشته و عزم رفتن نموده، انکار نمود چرا که تا آخر عمر مصلوب صليب سرزنشي است که  بر دوش مي کشد. و بار اين شماتت از آن روي خردکننده ‌تر وغير قابل تحملتر مي‌گردد که تنها از سوي ديگران بر آن افزوده نمي‌شود، بلکه  خود نيز با هر بار مرور خاطرات،  بسيار بيش از ديگران بر آن مي‌افزايد. بگذار از خاطرات بگريزم و نامه‌ام را به پايان برم تا شايد باز گذر زمان ستري  بر جراحت روانم بکشد.  تا  اين پرده باز کي با نسيمي اندک از خاطرات ديرين به کنار رود و عزم آزردنم را بنمايد...

  نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 9:55  توسط دوست  | 

بهار، بهار، بهار چقدر دوستت دارم.

نميداني که هر وقت از راه مي‌رسي و به ناز نوازشت ، لطافت روييدن جوانه‌ي سبز کوچکي را بر جان شاخه‌ي خشکي مي‌نشاني چگونه در ميان امواج شور و اشتياق غوطه ورم مي‌سازي. و نمي‌داني که هر وقت بر شاخ درختان، از شوق تو شکوفه‌هاي زيباي رنگ رنگ مي‌رويد، چگونه سيل اشک و بغض وجد، امانم را مي‌ ستانند.

 بهار، وقتي تو مي‌آيي حتم مي‌کنم که خدايي هست.

خدايي زيرک که پس از آنکه مرا  خلق کرده تو را نيز آفريده است تا مرا به بازي بگيرد و تمام اندوخته‌هاي استدلالي  عقلم را براي اثبات نفي خود يکباره با ايماي جوانه‌اي، ناز غنچه‌اي،  نوازش نسيمي، به باد فنا بسپارد.

خدايي ظريف که نقاط ضعف روح مرا خوب مي‌داند و نهاني‌ترين زواياي دلم را مي‌شناسد و با تو چه آسان به آنها پاي مي‌نهد و وادارم مي‌کند تا در مقابل لطفي که در تو نهاده، به زانو در آيم و با باراني که گاه  فکر ميکنم اشک شوق خود او از اين همه ظرافت و لطافت در آفرينش است، آخرين ضربت را بر پيکر انکارم وارد مي‌کند تا در ميان اين خيل شکوه و زيبايي، بغض تنهاييم را فرو ريزم و فرياد کنم که : " آري، انگار هنوز هم کسي هست که از صميم قلب دوستم  دارد و با تمامي توان بر آن است تا گرد تنهايي را از چهره‌ام بزدايد."

 بهار ، هنوز تو را اين توان هست تا در اين تنهايي وحشتناکي که انسان امروز را به بند کشيده ، روزنه‌ي اميد و شوق زيستن رابگشايي و زيباترين و شورانگيزترين صحنه‌هاي هستي را در پيش ديدگانش ترسيم کني و نويدش دهي که گاه بر خشکترين شاخه‌ها نيز اميد روييدن جوانه‌اي هست.

 بهار، هر سال تو را چشم در راهيم تا بر جانمان بنشيني و توان زيستني دوباره مان بخشي. 

 تازگي و طراوت بهار نثار جانتان باد.

 

  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 14:22  توسط دوست  | 

درود بر تو فرهادي

درود بر تو و تمامي آناني که با ياريشان  انسان را به تصوير کشيدي و رنجهاي او را براي جهانيان تجسم بخشيدي.

 آري، انسان.

انسان، در قامت پدري فرتوت که از فراموشي رنج مي‌برد و حتي نزديکترينهايش را بياد نمي‌آورد. عجز آنچنان وجودش را در بر گرفته که حتي سلاح قضاوت را از او ستانده است و براي بديهي ترين نيازهايش به ديگراني نيازمند است که دلهره‌ي رفتنشان هر دم جان ما را که به تماشايشان نشسته‌ايم و در نهان مي‌دانيم که او نيزتصويري نه چندان دور، از خود ماست، سخت مي آزارد.

انسان، در قامت مردي غيور، که علي رغم نبود تيغ قضاوت آنکه بار رنج نگهداري از خود را بر گردنش نهاده است ، به وي وفادار است. آري، او پدر بيمارش را که ديگر حتي کسي را نمي‌شناسد تا بخواهد بر او قضاوتي را روا دارد،گرامي مي‌دارد چرا که حتي اگر او نداند خود مي‌داند که ترک پدر، ترک انسانيت است و پايمال کردن انسان. ليکن مگرنه که تعهد او به پدر وادارش ساخته تا همسر و فرزندش را در بحرانهايي جبران ناپذير قرار دهد، بحران دوست داشته نشدن، اضطراب بيگانگي، سراسيمگي تنهايي.

و مگر همين عجز و ناتواني انسان در برابر دوگانگي پاي بر انسان نهادن براي تکريم انسان نيست که داستان تو را داستاني برتر ساخته است؟

انسان، در قامت زني که شويش را دوست مي‌دارد و به فرزندش عشق مي‌ورزد، ليکن در حسرت حتي اشارتي از سوي همسر خود براي منع از گذاشتن و گذشتن مانده‌است و نمي‌داند چگونه بايد بداند هنوز دوستش مي‌دارند. او مي‌داند زني که در خانه‌ي خويش جايگاهش را واگذاشته باشد، هويت خود و خانواده‌اش را گم کرده است و از اينرو مي‌کوشد تا جايگاه خويش را بازيابد. آري او نيز ناتوان از ستيز با بي مهري ، جايگاه خويش را واگذاشته و از اينرو به اجبار ازخود  و تمامي آنچه که به آنها عشق مي‌ورزد، مي‌گذرد و مي‌رود.

انسان، در قامت کودکي نيازمند محبت و دوست داشتن و بي اختيار در انتخاب پدر و مادري که به بديهي‌ترين نيازهايش از سوي هم آنان که سبب موجوديتش شده‌اند و خود بزرگترين و زيباترين و باشکوهترين نيازهاي دنياي کودکيش هستند، پاسخي داده نمي شود و تمامي تلاشهايش براي پيوند روياهاي کودکانه و واقعيت بي ثمر مي‌ماند و در پايان، جبري که در قامت اختيار به او تحميل مي‌شود و انسان را به سخره مي‌گيرد، او را از زيباترين فرازهاي کودکي به ژرفناي واقعيت بي‌مهري و تنهايي  پرتاب مي‌کند.

انسان، در قامت زني که پنهان از چشم شوي لباس خدمتکاري به تن مي‌کند و دوگانگي انسان در مقابل انسان او را نيز از پاي درآورده است. او که به هواي حفاظت از خانواده‌اش و به رغم بارداري، به کار  و حتي به آنچه با اعتقاداتش ناسازگار است تن مي‌دهد تا شويش را آرام بخشد و خانواده‌اش را گرد هم نگه دارد و ناگاه درگير طوفاني سهم مي شود و حوادث او را به سويي مي‌کشانند که شويش را، خودش را و هدفش را در مقابل هم قرار داده و او را دراين مثلث شوم که هر راسش دافع رئوس ديگر است، به دام مي اندازد و در نهايت از نبرد جان فرساي او نيز جز بي ثمري، حاصل نمي‌شود.

انسان، در قامت مردي عاجز از برآوردن نيازهاي خانواده‌اش و قرباني شرايطي که خود مسببش نيست و ناتوان از تجزيه و تحليل آنچه اين وضع را براي او پديد آورده و از اينرو عزم دارد تا انتقام خويش را از هر آنکس که دست حادثه بر سر راهش قرار مي‌دهد، بستاند حتي اگر قرباني ديگري باشد. و همين او را وا مي‌دارد تا علي رغم محق نبودن، فرياد کند تا حق خويش بستاند، تهديدکند تا از دست تهديد فقر برهد و بزند تا حداقل طعم انتقام از ضربات پي درپي وارده بر پيکر خود را بچشد،  بي آنکه مسببان بيچارگي خويش را باز شناسد.

فرهادي، فيلم تو تراژدي انساني عميقي را رقم زده است که از ميان آناني که  هر يک در هيئتي از انسان در آن نقش مي‌آفرينند، هيچيک مقصر نيست و تمامي آنان از شرايط و دوگانگي غريبي آسيب ديده‌اند که جاه طلبي و حرص قدرت و شهوت و ثروت اندکي از آدميان،  پديد آورده است و تو و یارانت در نماياندن اين زخمهاي چرکين که بر جبين بشريت نشسته و تمامي  پيکر بشريت را به درد آورده است، آن کرده‌ايد که جهاني را در مقابل عظمت هنرتان وادار به تعظيم نموده‌است.درود انسان بر شما باد.

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 21:9  توسط دوست  | 
 

اکنون در زير آوار ساليان عمر

                               تعقل راهي است براي ندانستن

                                                و احساس مجالي براي حسرت و عصيان.

  نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 11:55  توسط دوست  | 

تا چشمهايم را بستم  صحنه‌هاي غريب ديگري در پيش چشمانم مجسم شدند. در برزخي بودم که آرامش خواب به چشم بر هم زدني به ترس و بيم کابوس و شيريني اميد به تلخي ياس بدل مي‌شد و از همه بدتر آنکه خلوتهاي تنهايي که در آن ميتوانستي فارغ از ديگران خود باشي نيزدائم با حضور اشباحي که مراقب تمامي حرکات و سکنات ديگران بودند، آلوده مي‌شد.

اينبار در شهر اشباحي راه گم کرده بودم که غريبتر از پيشينيان بودند. اشباحي که دو چهره داشتند. چهره‌هايي متضاد با هم که تناقضشان وحشتي آميخته با نفرت را در من پديد مي‌آورد. از روبرو مي‌گرييدند و از پشت نيشخند مي‌زدند. از روبرو مدح مي‌گفتند و از پشت ناسزا. از روبرو پايبند بودند و از پشت سر گريزان. و از اينرو هيچگاه نمي‌توانستي بداني به راستي به چه اعتقاد دارند و به چه دست مي‌آلايند. دروغ و ريا در جانشان رسوخ کرده بود و اين دوگانگي آنقدر برايشان عادي مي‌نمود که به منِ راه گم کرده که اينچنين نبودم با حيرت مي‌نگريستند و از ابراز بيزاري ابا نمي‌کردند. از هر يک که راه مي‌پرسيدم ستون بلندي که در وسط شهر بود و از قرار، راهنماي همگان بود را نشانم مي‌دادند. افتان و خيزان به سمت ستون رفتم و وقتي به آن رسيدم بيش از پيش حيرت کردم. تمام نشانهايي که بر روي ستون حک شده و به مردم راه مي‌نمودند، دائم در حال تغيير بودند و هيچ نقشي بر روي آن ثابت نبود و هر کس نشاني را که خود ميخواست بر روي آن حک مي‌کرد. بدينسان اين ستون غريب، بيش از آنکه راه راستين را براي هر مقصد بنماياند، تمامي راه‌هايي را که اين اشباح براي رسيدن به مقصد خود برمي‌گزيدند، مجاز مي‌نمود. از اينرو هرکس از راهي که مي‌خواست و درست مي دانست به سمت مقصد خويش مي‌شتافت. و در اين هنگامه چندان غريب نمي‌نمود که نتوان درست و نادرست را از هم تميز داد. اشباحي چنين، با دو چهره که نمي‌دانستي مي‌آيند يا مي‌روند، مي‌گريند يا مي‌خندند و مدح مي‌گويند يا دشنام، و از همه دهشتناک‌تر، معيارها و مفاهيم  نيک و بدشان آنقدر متغير و در هم و آميخته و نسبي بود که تميزشان ممکن نبود بيش ازپيش آرامم را گرفت...

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 23:41  توسط دوست  | 

نيم مدهوش بودم که اشباح دوباره رخ نمودند. باز هم فضايي وهم آلود. پله‌هايي را ديدم که تا ارتفاعي نه چندان زياد امتداد يافته و به هیچ جا ختم نمی شدند و بر هر يک عده‌‌ي کثيري ايستاده بودند و در مسير منتهي به پله‌ها نيزتعداد زيادي ازدحام کرده بودند و صداي ناله و دشنام و نفرين فضا را پر کرده بود. تمامي آنان، چه آنهايي که هنوز پاي بر پله‌اي ننهاده بودند و چه آنهايي که بر پله‌ها ايستاده بودند، با تقلايي عجيب پاي بر سر و صورت هم مي‌گذاشتند تا از آنجا که هستند فراتر روند و از اين رو  از آنان که پايمال شده بودند، شکوه و نفرين و ناسزا بر مي‌خاست. ليکن عجيب آن بود که پايمال شدگان به محض آنکه فرصتي مي‌يافتند، خود بر سر و دوش ديگران پاي مي گذاشتند و بالا مي‌رفتند. و بدينسان نمي‌توانستي پايمال شده را از پايمال کننده تشخيص دهي. در اين هنگامه‌ي غريب که مملو از اشباح بي شکل و همسان بود، آنان که بر پله‌هاي پاي مي گداشتند به دامن ديگراني که آنجا ايستاده بودند مي‌آويختند و تني چند از آنان را به پايين پرتاب مي‌کردند تا جا براي دمي ايستادنشان باز شود و بتوانند به دست يافتن به پله‌ي بعد اميد بندند. پله‌هاي بالاتر نيز مملو از اشباح بود، اما هر چه بالاتر مي‌رفتند جثه‌شان بزرگتر مي‌شد و تعدادشان کمتر بنحوي که در بالاترين پله تنها يک شبح ايستاده بود که گرچه مانند ديگران بي شکل بود اما بسيار بزرگتر و قويتر مي نمود و البته چنين نيز بود چون براي فتح بالاترين پله مي‌بايست بر اشباح بسيار زيادتري غلبه و آنان را منکوب و پايمال مي‌نمود که چنين نيز کرده بود. و حال او که تنها مالک بالاترين پله بود سخت مي‌پائيد که مبادا يکي از اشباح به جايگاهش دست يابد و او را پائين کشد و چون قدرت غلبه بر تمامي آنان را نداشت، اشباحي را که به او نزديکتر بودند و بزرگتر، با وعده‌ي جانشيني خويش تطميع مي‌کرد و از اتحاد عليه خود بازشان مي‌داشت و فروتران و خردتران را با  رعب و وحشت و کشت و کشتار مهار مي کرد. اما طمع و حرص آنان و خشم و بغض اينان سرانجام او را نيز از جايگاه خود به پايين پرتاب مي کرد و از آن رو که آنکه از بالاتر فرو مي‌افتد سخت تر بر زمين مي‌خورد، سر نوشت او جز نابودي و فنا، هيچ نبود. اين دور  عجيب همچنان ادامه‌ميافت و من حيران از حماقت اين اشباح، چشم بستم تا دمي بياسايم...

  نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 7:38  توسط دوست  | 
  POWERED BY BLOGFA.COM